شمس الدين حافظ

101

سفينه حافظ ( فارسى )

تيرى كه زدى بر دلم از غمزه خطا رفت * تا باز چه انديشه كند راى صوابت هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى * پيداست نگارا كه بلندست جنابت « 1 » اى قصر دل‌فروز كه منزلگه انسى * يا رب مكناد آفت ايّام خرابت دورست سر آب درين باديه هشدار * تا غول بيابان نفريبد به سرابت « 2 » تا در ره پيرى بچه آيين روى اى دل * بارى بغلط صرف شد ايام شبابت « 3 » حافظ نه غلاميست كه از خواجهء گريزد * لطفى كن و بازآ كه خرابم ز عتابت « 4 » [ 16 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ] 3 شماره مسلسل 29 خمى « 5 » كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت شراب خورده و خوى « 6 » كرده كى شدى بچمن * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت بيك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردند * سمن بدست صبا خاك در دهان انداخت ببزمگاه چمن دوش مست بگذشتم * چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت بنفشه طره مفتول « 7 » خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت كنون به آب مى لعل خرقه مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت من از ورع « 8 » مى و مطرب نديد مى هرگز * هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت

--> ( 1 ) آستانه و درگاه ( 2 ) شبه آبى كه از تابش نور بر شوره‌زار حاصل شده و در حقيقت آبى وجود ندارد ، در مصرع اول مقصود از « سرآب » چشمه است ( 3 ) شباب يعنى جوانى ( 4 ) خشم و ملامت . ( 5 ) خم يعنى پيچ و تاب و چين و شكن در زلف و گيسو و كمند . همچنين بمعنى طاق ايوان و عمارتست ، خم بمعنى خمره و خنب بمعنى كوس و طبل هم آمده است و خم با تشديد ميم جاى مرغ يا قفس . ( 6 ) عرق كرده ( 7 ) پيچيده و بهم بافته ( 8 ) پرهيزگارى